صائن الدين على بن تركه

387

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )

العليّة ، ص 29 - 30 ؛ بحار الأنوار ، ج 23 ، ص 108 - 109 ، 112 - 119 ، 129 ، 132 ) . إنّي لأجد نفس الرّحمن من جانب اليمن ( ص 238 ) : احمد بن حنبل اين خبر را از حضرت رسول ( ص ) آورده است كه : « ألا إنّ الإيمان يمان و الحكمة يمانيّة و أجد نفس ربّكم من قبل اليمن » : « آگاه باشيد كه ايمان يمنى است و حكمت نيز يمنى است و نفس پروردگارتان را از جانب يمن در مىيابم » . ( المسند ، ج 2 ، ص 541 ) . در كتب حكمى و عرفانى شكلهاى مختلفى از اين حديث نقل شده است ؛ از جمله ابن سينا و غزالى همين صورت مورد استفادهء صائن الدين را آورده‌اند ( معراج‌نامه ، ص 90 و 130 ؛ احياء علوم الدين ، ( ج 1 ، ص 153 ؛ ج 3 ، ص 325 ) . عجلونى دربارهء اين حديث ، به نقل از عراقى گفته كه اصل و اساسى بر آن پيدا نكرده است ( كشف الخفاء ، ج 1 ، ص 217 و 260 ) ، اما در كتب عرفانى به كرّات در وصف اويس قرنى آمده كه اهل يمن و از تابعان بود و به پيامبر اسلام ناديده ايمان آورد ، در حالى كه همواره در اشتياق ديدار حضرتش مىسوخت . اويس آنگاه كه موفق شد به مدينه مسافرت كند ، پيامبر براى جنگ از شهر خارج شده بود ، از اين رو باز هم ديدارى حاصل نشد . غزالى در وصف موقعيت پايين دنيوى اويس و مقام والاى معنوى او مطالب مفصل‌ترى آورده است . ( بنگريد به : احياء العلوم ، ج 3 ، ص 325 - 326 ) . عرفا به عنايت حضرت رسول كه در غياب اويس به دو اظهار مىشد ، اشارات بسيار كرده‌اند ( مثلا بنگريد به : كشف الاسرار ، ج 10 ، ص 531 ) . مجلسى هم به نقل از كتاب فضائل ( ص 111 و 112 ) و الروضة ( ص 6 ) مىنويسد كه پيامبر فرمود : « تفوح روائح الجنّة من قبل قرن ، وا شوقاه إليك يا أويس القرنيّ ! » : « رايحهء بهشت از جانب قرن به مشام مىرسد ، چه اشتياقى به تو دارم اى اويس قرنى » . سپس فرمود : « يؤمن بي و لا يراني و يقتل بين يدى خليفتي أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب ( ع ) في صفّين » : « او به من ايمان مىآورد و مرا نمىبيند و در جنگ صفّين پيشاپيش جانشين من ، امير المؤمنين على ( ع ) كشته مىشود . » ( بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 155 ؛ نيز بنگريد به : تذكرة الاولياء ، ج 1 ، ص 15 - 24 ) . رابطهء پيامبر ( ص ) و اويس قرنى در ادبيات فارسى بسيار مضمون آفرين بوده است ؛ چنان كه مولانا مىگويد : . . . كه محمد گفت بر دست صبا * از يمن مىآيدم بوى خدا از اويس و از قرن بوى عجب * مر نبى را مست كرد و پرطرب چون اويس از خويش فانى گشته بود * آن زمينى آسمانى گشته بود ( مثنوى ، دفتر چهارم ، بيت 1827 به بعد ) حافظ هم گفته است : تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش * هر نفس با بوى رحمن مىوزد باد يمن نيز : سنگ و گِل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هر كه قدر نفس باد يمانى دانست